أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

340

تجارب الأمم ( فارسى )

عمر گفت : - « پس ، چگونه چنين است ؟ » در سخن‌شان چيزى كه به عمر آگاهى دهد ، و او را آرام كند ، نبود . جز سخن احنف كه گفت : [ 234 ] - « اى امير مؤمنان ، من به تو مىگويم . تو ما را از پيشروى در سرزمين ايران باز داشته‌اى و گفته‌اى بدان چه در دست داريم بسنده كنيم . شاه ايران زنده است . هم اكنون در ميان ايشان است . پارسيان تا خسرو را با خود دارند ، با ما در جنگ خواهند بود . هيچ دو پادشاهى در كشورى گرد نشده‌اند ، جز آن كه يكىشان ، ديگرى را بر انداخته است . چنين ديده‌ام كه هر بار كه بخشى از خاكشان را گرفته‌ايم ، اين نبود مگر به دنبال آن كه پارسيان آهنگ ما كرده بوده‌اند . آن كه پارسيان را به سوى ما بر مىانگيزد پادشاه ايشان است . كارشان همواره همين خواهد بود . مگر روا دارى كه در خاكشان پيش رويم ، و خسرو را از ايران برانيم ، از ميانهء مردش دور سازيم . كه در آن هنگام نوميد شوند و آرام گيرند . » عمر گفت : « به خدا راست گفته‌اى و كار را به درستى باز نموده‌اى . » چنين بود كه عمر پيشروى در ايران را بر سپاه اسلام روا داشته بود . [ رفتن يزدگرد به استخر ] يزدگرد به رايزنى موبد به استخر رفت . در آن جا كه تختگاه بود بماند و از آن جا به پيرامون كشور سپاه مىفرستاد . سپس ، چون به اسپهان رسيد ، روزى چند در آن شهر بماند . سياه نيز بيامد . از هر شهرى كه مىگذشت سپاهى گرد مىكرد و هر كه را كه مىخواست برمىگزيد . سياه به راه افتاد و يزدگرد به دنبال او مىرفت . تا سرانجام به استخر رسيدند و يزدگرد ، سياه را به شوشتر فرستاد . همچنان از جايى به جايى مىرفتند كه عمّار ياسر بيامد . ابو موسى در آن هنگام در شوشتر بود . [ سياه به اسلام مىگرود ] سياه ، سران سپاه را كه با وى از اسپهان آمده بودند ، پيش خواند و به آنان گفت : - « نيك مىدانيد كه ما مىگفته‌ايم كه ، اين مردم تيره بخت و تيره روز ، سرانجام بر اين